تبلیغات
صفحه ای برای قلبم - خلوص عاشقانه

قلبم یعنی زندگی ام، ,و زندگی یعنی تو یعنی بودن با تو و نوشتن برای شادی تو


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:پنجشنبه 2 شهریور 1391-07:31 ق.ظ

نویسنده :...

خلوص عاشقانه

این صبح، این نسیم، این سفره‌ی مُهیا شده‌ی سبز، این من و این تو، همه شاهدند
که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ... یکی شدند و یگانه.
تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمدیم.
اول فقط یک دلْ‌دل بود. یک هوای نشستن و گفتن.
یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن. یک هنوز باهمِ ساده.
رفتیم و نشستیم، خواندیم و گریستیم.
بعد یکصدا شدیم. هم‌آواز و هم‌بُغض و هم‌گریه، همنَفس برای باز تا همیشه با هم بودن.
برای یک قدم‌زدن رفیقانه، برای یک سلام نگفته، برای یک خلوتِ دل‌ْ‌خاص، برای یک دلِ سیر گریه کردن ...


برای همسفر همیشه‌ی عشق ... باران!

باری ای عشق، اکنون و اینجا، هوای همیشه‌ات را نمی‌خواهم
...
نشانی خانه‌ات کجاست؟!

سید علی صالحی


چون میدانم که دیگر(شاید دیگر) گذرت به این حوالی نمی افتد مینویسم  .حالا مینویسم بی تو  و پراکنده چون افکارم مینویسم برای خودم .مینویسم که همیشه آرزو داشتم بیخبرت یک شاخه ,یک شاخه گل رز به تو بدهم ,نشد که نشد که نشد ,با خبرت هم نگذاشتی و من گفتم حتما قرار است که رز نباشد و خندیدی و من به حکمت گل میلرزیدم. و حالا میفهمم راز گل سرخ را .

همیشه  دلم یک قدم‌زدن عاشقانه میخواست دست راستت در دست چپم و شاخه گل رزت در دست چپ تو شاید هم یک گل سرخ در دست راستم !یک هوای نشستن و گفتن یک خلوص عاشقانه. همیشه وقتی نگاهت میکردم ,با تععب میگفتی چیه؟ اما نمیدانستی من به چشمانت نگاه میکنم و دنبال شیرینی بوسه ای از نگاهت هستم .

راستی میدانی هشت ماهی است که هر وقت کیفت را باز میکردی نگاهم به دستانت بود و چه ناامید بر میگشت .یادش بخیر همیشه موقع دادن کادو من به چشمانت خیره میشدم و تو به هدیه ات و این وسط زخمهای سز انگشتم بی نگاه می ماند .


چشمان من بسوی چشمان تو میآیند
چون پروانه ای بسوی شعله و چون شعله ای بسوی اسمانها
همانگونه که پرستو بسوی بهار میرود
همانگونه که التماس ها به اسمان می رود

فریدون مشیری


گاهی  به دلم گیر میدم چرا اجتماعی نیست و قلبم که چرا بی انضباط شده درست نمیتپد ...اما میبینم بیچاره ها  حق دارند چون که تنها به دل تو راه دارند ,     و قلب خالی چه چیز را بچیند . این روزها هم که دلتنگی واژه وار نق میزند و نه خود میخوابد و نه میگذارد خاطره خیال بیچاره .

 روزهای پر کاری دارم


بزن آتش به عود استخوانم

که بوی عشق برخیزد ز جانم

خوشم با این چنین دیوانگی ها

که می خندم به آن فرزانگی ها

فریدون مشیری



مرضیه
سه شنبه 28 شهریور 1391 01:19 ب.ظ

وااااااااااااااااااااااااااااااای......... واقعا متاسفم که با اسمم تو رو یادش انداختم
18 شهریور
پنجشنبه 23 شهریور 1391 07:03 ب.ظ
спасибо
marzi
جمعه 17 شهریور 1391 06:01 ب.ظ
حکایت "دوست داشتن تو " حکایت قهوه ای است که امروز به یاد تو " تلخ تلخ " نوشیدم و با هر جرعه بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یا نه ؟؟
و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن ، که انتظار تمام شدنش را نداشتم ؛ اما تمام که شد فهمیدم که باز هم قهوه میخواهم...
حتی ...
" تلخ تلخ "

این اولین نظر عمومی من برای نویسنده این وبلاگ...



پاسخ ... : ممنون از بیان فوق العاده زیباتون ولی حالا تلخ تلخم !!
roya
شنبه 4 شهریور 1391 08:35 ب.ظ
آن روز یادت هست....؟؟؟

باران می بارید

تو به من گفتی: زیر این باران بدون چتر؟؟؟ مریض می شوی دختر دیوانه!!

...

و ژاکت خودت را به من پوشاندی

تو ندانستی که تب ولرز این سه روزه همه بهانه بود !

یک بهانه برای پوشیدن ژاکت تو که عطر تو را داشت

زنده باد سرما خوردگی .....!!
تلخ تزین عسل
جمعه 3 شهریور 1391 02:13 ق.ظ
به به
جناب ..... عزیز
بازگشتتون رو خیر مقدم میگم
ممنون از حضورتون
مانا باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر